اصول جبرانی
1- محل نزاع در مسئله حقیقت شرعی چیست؟
در صدد تبیین محل نزاع هستیم و کاری نداریم که این بحث مسئلهای اصولی است یا کلامی، ممکن است این مسئله یک مسئله کلامی باشد ولی علماء علم اصول به این مسئله توجهات خاصی داشتهاند و در مواردی به این امر استناد کردهاند که ما به یک نمونه اشاره میکنیم؛ مثلاً در بحث از اقتضاء الامر بالشیء النهی عن ضده که آیا امر به شیء مقتضی نهی از ضد خاصش است یا خیر؟ در این مسئله بعضی قائل به حرمت ضد خاص شدهاند؛ یعنی اگر شما به یک عملی امر شدید ضد خاص آن شیء؛ یعنی فعلی که مزاحم با آن فعل مأموربه باشد نه ضد عام که به معنای ترک باشد، حرام است و وجه حرمت را هم استلزام قرار دادهاند که تقریب استدلال برای اثبات حرمت ضد خاص مبتنی بر سه مطلب است که یکی از آن امور و مطالب این است که اگر پذیرفته شود که وجود هر یک از ضدین مع عدم الآخر وجوداً متلازم هستند پس باید محکوم به حکم واحد باشند چون هیچ واقعهای خالی از حکم نیست؛ یعنی یکی از مستندات اینها برای حرمت ضد خاص عدم خلو واقعةٍ عن الحکم است، در بعضی از موارد دیگر هم این مسئله مورد استناد قرار گرفته از جمله در بحث اشتراک احکام بین عالم و جاهل که یکی از طوائف روایاتی که مورد استناد قرار گرفت روایات دال بر عدم خلو واقعةٍ عن الحکم بود، بهرحال اصل این مسئله بسیار مهم است و ثمرات زیادی هم دارد و این بحث بین علماء اصول و کلام مطرح است و ما فعلاً در صدد این نیستیم که اثبات کنیم این یک مسئله اصولی است یا کلامی گرچه میتواند به عنوان یک مسئله اصولی هم مطرح شود.
2- در چه صورت قائل به حقیقت شرعی و در چه صورت قائل به حقیقت متشرعی خواهیم بود؟
قائل به حقیقت شرعیه معتقد است، شارع مقدس چه به وضع تعیینی و چه به وضع تعینی، الفاظ را وضع نموده ممکن است صحیح آنها را در نظر داشته و وضع نموده و یا اعم از صحیح و فاسد را در نظر داشته و وضع انجام داده است. و قائل حقیقت متشرعه معتقد است که مسلمین به وضع تعینی الفاظی را که از شارع دریافت کرده اند اگر صحیح آن را مد نظر داشتند صحیحی اند و اگر در وضع، اعم از صحیح و فاسد را در نظر داشتند، اعمی می باشند.
3- ثمره نزاع در مسئله حقیقت شرعی چیست با ذکر مثال توضیح دهید.
ثمره نزاع در بحت حقيقت شرعيه در الفاظي پيدا ميشود كه بدون قرينه در كلام شارع وارد شده است و فرقي نمي كند كه در قرآن باشد يا در سنت بنا بر قول اول (كه بپذيريم حقيقت شرعيه وجود دارد)اين الفاظ هر گاه بدون قرينه بكار رود بر معاني شرعي وجديد آنها حمل ميشوند و بنا بر قول دوم (كه بپذيريم حقيقت متشرعيه وجود دارد)اين الفاظ بر معاني لغوي حمل مي شد يا اينكه در آنها قائل به توقف مي شويم معني نه در معناي شرعيه حمل ميشوند و نه بر معاني آنها ،چون معلوم است كه وقتي حقيقت شرعيه در زمان پيامبر اكرم (ص)ثابت نشود در اين صورت اين معاني اصطلاحي جديد در زمان حضرت رسول ا... (ص)دست كم مجاز مشهود خواهند بود مثلا در حديث (اذا رايتم الهلال فصلوا )اگر قائل به حقيقت شرعيه باشيم چون افظ صلاه در لسان شارع مقدس بكار رفته است ما نمي دانيم كه معناي لغوي را اراده كرده يا معناي شرعي را قرينه هم نداريم اگر قائل به قبول حقيقت شرعيه باشيم اين لفظ را حمل بر معاني شرعيه ومي گوييم منظور و نيت رسول ا... (ص)از صل همين نماز به عبارت است يعني ماه را ديدي دو ركعت نماز بر تو واجب است و اگر قائل به نبوت حقيقت شرعيه نشويم دو راه پيش روي ما است 1-يا بايد حمل كنيم اين الفاظ را بر معاني لغويه و بگوييم منظور پيامبر (ص)در روئت هلال دعا خواندن است 2-يا بايد توقف كنيم يعني بر هيچيك از معاني شرعيه و لغويه حمل نكنيم . در بررسي مسئله بايد گفت در زمان پيامبر (ص)(شارع )نقل اين الفاظ ازبه معاني جديد(شرعي) يا بايد صريحا" پيامبر فرموده باشد كه من لفظ صلاه را براي نماز با كيفيت خاص آن قرار دادم ( وضع تعييني) و يا مثلا" بايد فرموده باشد : ( آنگونه كه من نماز مي خوانم نماز بخوانيد) سپس ايستاد و اقدام به نماز خواندن كرده و سپس لفظ صلاه بطور مجاز در معناي جديد،آن قدر بكار رفته است كه در اثر كثرت استعمال حقيقت شده و معاني جديد بدون قرينه فهميده شده است0 توضيح مطلب در مورد اول يعني وضع تعييني مسلما" وجود ندارد، چون اگر وجود داشت حتما" به صورت خبر متواتر يا حداقل خبر واحد براي ما نقل مي شد جهتي براي مخفي نمودن وجود نداشته است كه خود پيامبر الفاظ شرعي را به صورت حقيقت براي معاني جديد وضع كرده باشد0 اما مورد دوم يعني وضع تعيني نسبت به زمان امام اميرالمومنين (ع) مسلما" تحقق پيدا كرده و در آن شكي نيست ولي نسبت بزمان پيامبر (ص) معلوم نيست كه به سر حد حقيقت در معاني جديد رسيده باشد0
4- در مسئله صحیح و اعم نزاع در چیست؟
بیشتر علمای اصول، قبل از ورود به بحث اصلی، مباحثی را به عنوان مقدمه مطرح می نمایند، علت آن نیز این است که این مقدمات جزء مسائل علم اصول به شمار نمی آیند ؛بلکه، شامل تعدادی مباحث جانبی هستند که جایگاه اصلی آنها در علوم دیگر می باشد ؛لیکن، درآن علوم، یا به صورت ناقص و مختصر به این مباحث پرداخته شده است یا از اساس پرداخته نشده است.(2)اصولیها از این مقدمات به «مبادی علم اصول» تعبیر می کنند که یکی از آنها بحث صحیحو اعّم می باشد،(3) به این مقدمات از آن جهت مبادی گفته می شود که استنباط حکم شرعی متوقف بر آنها نیست ؛اما، دانستن اموری مانند معانی خطابات و محاورات بر آنها متوقف است.(4)
اینک با دانستن جایگاه بحث صحیحو اعّم در اصول فقه، به معرفی آنو تعیین محل نزاع درآن می پردازیم؛ «دانشمندان اصول اختلاف کرده اند که اسامی عبادات مانند لفظ صلات و زکات و صوم و حج و همچنین اسامی معاملات مانند لفظ بیع، اجاره، نکاح و غیره، آیافقط برای معنای صحیح این معاملات و عبادات وضع شده اند یا اعّم از صحیحو فاسد؟»(5)یا به تعبیری دیگر «اختلاف است که آیا الفاظ عبادات [و معاملات] اسمهایی هستند برای خصوص صحیح یا اعّم از صحیحو فاسد.»
5- ثمره نزاع در مسئله صحیح واعم را با ذکر یک مثال توضیح دهید.
در برخورد با یک عمل ما از سه حالت خارج نیستیم:
1) یقیین داریم فلان شیء شرط یا جزء عمل عبادی است.
2) یقیین داریم فلان شیء شرط یا جزء عمل عبادی نیست.
3) شک داریم فلان شیء مشکوک شرط یا جزء عمل عبادی است.
بحث ما در اینجا مورد سوم است و ثمره ی بحث در این جا ظاهر می شود.
اعمی ها می گویند: ما از اصالة الإطلاق استفاده کرده و برای نفی اعتبار آن شیء مشکوک بدان تمسک می کنیم.
صحیحی ها می گویند: ما از اصول لفظیه استفاده نمی کنیم، بلکه در این جا متمسک به اصول عملیه می شویم.
مثال: اگر مولی بفرماید: اقیموا الصلاة؛ حال ما شک کنیم که آیا سوره جزء نماز است یا نه و اینکه آیا نماز بدون سوره صحیح است یا باطل؟ در این جا:
الف) اعمی ها برای نفی اعتبار آن جزء مشکوک به اصالة الإطلاق تمسک می کنند و می گویند: عنوان صلاة هم بر صلاة مع السورة صادق است و هم صلاة دون السورة. تنها شک موجود در این است که آیا علاوه بر صدق عنوان خصوصیت زائده ای به نام وجود سوره در نماز دخالت دارد یا نه؟ لذا با تمسک به اصالة الإطلاق می گوییم: قید زایدی دخیل در عمل نیست، لذا در مقام اتیان و عمل می توان به نماز بدون سوره اکتفاء کرد.
ب) صحیحی ها می گویند: ما حق نداریم از اصالة الإطلاق استفاده کنیم، چون در بحث عبادات تنها بر عبادت صحیحه اطلاق می شود. پس هر عمل عبادی که صحیح نباشد، عبادت نیست. مثلا در مورد نماز، اگر شک کنیم نماز بدون سوره، نماز هست یا نه؟ چون عنوان صلاتیت در این جا محرز نشده، نمی توانیم به اصالة الإطلاق تمسک کنیم. لذا دست مجتهد از اصالة الإطلاق کوتاه است و جایگاه عمل به اصول عملیه می باشد. در عمل به اصول عملیه دو نظر وجود دارد:
1) بعضی اصالة البرائة جاری می کنند و نتیجه اش مثل اصالة الإطلاق است.
2) بعضی اصالة الإحتیاط جاری می کنند که نتیجه اش برعکس اصالة الإطلاق است
برخی از این ثمرات از سوی اکثر اصولیها پذیرفته شده اند و برخی دیگر نیز مورد قبول اکثر واقع نگردیده اند.
6- چرا صحیحی نمی تواند در عبارات هنگام تردید در دخالت قیدی در غرض مولا به اصالت اطلاق تمسک کند؟
اصالت اطلاق، از اصول لفظی است. درباره کاربرد و مجرای این اصل، گفته شده: در صورتی که لفظی بدون قید و به طور مطلق وارد شود و سپس در مراد متکلم تردید شود که آیا مقصود وی همان معنای مطلق است یا معنای مقید ـ با فرض این که قیدی در کلام او نیامده و یا اگر آمده، به شنونده نرسیده است ـ در چنین موردی اصالت اطلاق جاری میگردد؛ با این استدلال که اگر گوینده، از لفظ معنای مقید اراده کرده، میبایست اعلام مینمود و چون اعلام نکرده، عقلا به احتمال وجود قید اعتنا نمیکنند.
برای مثال، اگر دلیلی بر وجوب نماز دلالت کند و همان دلیل یا دلیل دیگر بگوید: در نماز وجود فلان خصوصیت ـ مثل طهارت یا رو به قبله بودن ـ و، یا عدم فلان خصوصیت ـ مثل فاصله انداختن بین اجزا ـ لازم است، در هر دو صورت، باید تابع دلیل بود و مقتضای دلیل را رعایت کرد؛ اما اگر همان دلیل یا دلیل دیگر متضمن بیان خصوصیتی باشد که احتمال دارد در نماز مدخلیت داشته باشد، ولی لزوم یا عدم لزوم آن را بیان نکرده، در این صورت، به اصالت اطلاق تمسک گردیده و دخالت این خصوصیت - وجود یا عدم آن - نفی میشود و ثابت میگردد که واجب نسبت به این خصوصیت لابشرط است؛ البته مشروط به این که مقدمات حکمت فراهم باشد.
مثال دیگر این که خداوند در قرآن بیع را حلال فرموده، ولی در صورت شک در این که آیا حلیت بیع مقید به قیود و مشروط به شروطی _ مثل نقدی بودن یا عربی بودن صیغه آن _ هست یا نه، اصالت اطلاق جاری میشود و با آن، چنین قیود مشکوکی نفی گردیده و انجام بیع به غیر صیغه عربی و بیع نسیهای صحیح میگردد.
نکته اول:
اصالت اطلاق فقط در تقسیمات اولیه واجب جاری میگردد، نه در تقسیمات ثانوی آن؛ پس هنگام شک در لزوم قصد امتثال، نمیتوان به اصالت اطلاق تمسک کرد.
نکته دوم:
فرق اصالت اطلاق و اصالت عدم تقیید در این است که اصالت اطلاق از اصول وجودی و اصالت عدم تقیید از اصول عدمی محسوب میگردد.
نکته سوم:
برخی از اصولیون معتقدند اصول لفظی وجودی، مثل: اصالت اطلاق، از مصادیق اصالت ظهور میباشد.
نکته چهارم:
دلیل حجیت اصالت اطلاق، بنای عقلا و عرف است.
البته این اصل، مثل سایر اصول لفظی، هم برای متکلم و هم برای مخاطب حجیت دارد.
7- لفظ صلاة ومانند آن برای معنای صحیح وضع شده است یا اعم؟ چرا؟
میتوان صلاة صحیح را تصور، و برایش کلمه وضع کرد (مثلا تصور کنیم نماز از قیام و نیت و رکوع و سجده تشکیل شده است).
اما صلاةهای فاسد، بسیار حالات مختلفی دارند و وجه جامعی هم ندارند.
مثلا، صلاة متشکل از قیام و نیت و...، بدون رکوع هم صلاة است؛ و صلاة متشکل از قیام و رکوع و...، بدون نیت هم صلاة است.
در این حالت ابهام پیش میآید که اصلا ماهیت نمازی که برای آن لفظ صلاة وضع شد، چه بوده، و چه قدر جامعی میان مصادیق است.
چنین ابهامی در ماهیات، با هدف اصلی وضع در تعارض است؛ پس نمیتوان پذیرفت الفاظ، برای معنایی اعم از صحیح و فاسد وضع شوند
8- اشکال وارد شده بر قول صحیحی راتقریر فرموده آن را پاسخ دهید.
اشکالش آن است که موجب می شود ماهیت صلاة در حد ذاتش مبهم و مردد باشد و این عقلایی نیست.
پاسخ علامه مظفر به این اشکال:
تبادل و جا به جایی صلاة و مصادیق صلاة فاسد اگر چه زیادند، اما هیچکدام از آنها مانع ایجاد قدر جامع نمی گردند. لذا ما می توانیم قدر جامع را ایجاد کنیم بدون آنکه تبدیل در ماهیت یا تردید در آن پدید آید.
توضیح نظر علامه مظفر:
ایجاد قدر جامع در جمع صلاة های متصوره میسور است، بدین ترتیب:
1) کلیه ی اجزاء صلاة را تصور می کنیم.
2) بعد صلاة را وضع می کنیم برای عنوان کلی صلاة که در تمام موارد این عنوان کلی محفوظ است.
3) در آنجاها که همین عنوان کلی مطرح است، این قدر جامع نیز هست. و در جاهایی که بیشتر از این عنوان کلی مطرح باشد باز هم این عنوان کلی موجود می باشد.
4) پس افراد عوض می شوند ولی قدر جامع در جای خود باقی است.
توجه: در این حالت اعمی ها قادر به داشتن قدر جامع هستند ولی صحیحی ها نمی توانند قدر جامع داشته باشند.
9- چرا در الفاظ معاملات صحیحی نیز می تواند نفی مذحلیت قید احتمالی به اصالت اطلاق تمسک کند.
این سخن در الفاظ معاملات جایگاهی ندارد. چون معاملات مجعول شارع نیست، پس اگراز آن استفاده کنیم، همان معنای عرفی آن است، مگر در جایی که نصب قرینه کرده باشد که همان مد نظر است. لذا عند عدم القرینة و عند الشک فی الجزئیة و الشرظیة فی بحثنا هذا تمسکنا باصالة الإطلاق مطلقا.
تبصره:
تنها در مورد معاملات در یک جا نزاع ثمره دارد و آن اینکه همان طور که نصب قرینه نزد شارع معتبر است نزد عرف نیز معتبر باشد. که در این جا اگر صحیحی باشیم عند الشک نمی توانیم از اصالة الإطلاق استفاده کنیم و اگر اعمی باشیم می توانیم از اصالة الإطلاق استفاده کنیم.
10- اگر در اینکه سوره جزء نماز است یا نه شک شود صحیحی واعمی هر کدام چگونه عمل می کنند؟ چرا؟
الف) اعمی ها برای نفی اعتبار آن جزء مشکوک به اصالة الإطلاق تمسک می کنند و می گویند: عنوان صلاة هم بر صلاة مع السورة صادق است و هم صلاة دون السورة. تنها شک موجود در این است که آیا علاوه بر صدق عنوان خصوصیت زائده ای به نام وجود سوره در نماز دخالت دارد یا نه؟ لذا با تمسک به اصالة الإطلاق می گوییم: قید زایدی دخیل در عمل نیست، لذا در مقام اتیان و عمل می توان به نماز بدون سوره اکتفاء کرد.
ب) صحیحی ها می گویند: ما حق نداریم از اصالة الإطلاق استفاده کنیم، چون در بحث عبادات تنها بر عبادت صحیحه اطلاق می شود. پس هر عمل عبادی که صحیح نباشد، عبادت نیست. مثلا در مورد نماز، اگر شک کنیم نماز بدون سوره، نماز هست یا نه؟ چون عنوان صلاتیت در این جا محرز نشده، نمی توانیم به اصالة الإطلاق تمسک کنیم. لذا دست مجتهد از اصالة الإطلاق کوتاه است و جایگاه عمل به اصول عملیه می باشد. در عمل به اصول عملیه دو نظر وجود دارد:
1) بعضی اصالة البرائة جاری می کنند و نتیجه اش مثل اصالة الإطلاق است.
2) بعضی اصالة الإحتیاط جاری می کنند که نتیجه اش برعکس اصالة الإطلاق است.
11- مقصود از اطراد چیست آيا اطراد را مي توان از نشانه هاي حقيقت به شمار آورد؟
پاسخ: کثرت استعمال لفظی در معنایی بدون قرینه- علامت حقیقت است و این را اطراد میگویند قلت استعمال لفظ نشانه مجاز بودن است مثلا" کلمه تعهد غالبا" در موردی که به کار می رود که مدیون به اراده خود آن را عهده دار شده باشد و آنچه را قانون بر انسان تحمیل کرده باشد کمتر تعهد می گویند پس تعهد در مورد اول اطراد دارد و در آن حقیقت است و در مورد دوم اطراد ندارد و مجاز است
12- اصالت الحقیقه در چه زمانی به کار برده می شود؟
اگر گوینده یا نویسنده معنای مجازی را می خواست می بایست قرینه ای می آورد و چون قرینه نیاورده ظاهر این است که معنای حقیقی را اراده کرده است نه معنای مجازی را.
13- شنونده چه وقت به نشانه هاي حقيقت ومجاز وچه وقت به اصول لفظي تمسك مي كند؟
حقیقت و مجاز بر دو قسمند : لغوی و عرفی
حقیقت و مجاز لغوی به شرح زیر است :معنای الفاظ در علم خاصی به نام علم لغت معین میگردد :در این علم معانی حقیقی کلمات و برخی از معانی مجازی آنها مشخص میشود هر گاه لفظ در معنایی که در علم لغت به عنوان معنای حقیقی آن معین شده به کار رود آن را حقیقت لغوی میگوند مانند آب ونان که در معنای لغوی خود استعمال شوند و مجاز لغوی مقابل آن است . مثلا" گاهی می گویند فلانی به آب و نانی رسید و منظور رسیدن به مقامی باشد در اینجا این استعمال مجازی لغوی است
گاهی لفظی در معنایی غیر از معنای لغوی خود بکار میرود و میان مردم معنای دیگری پیدا میکند به طوری که معنای لغوی کم کم فراموش می شود چنین لفظی را حقیقت عرفی نامند مانند کلمه دابه که در لغت به معنای جنبنده است و در عرف به معنای چهار پا است و مانند کلمه جانور که در لغت به معنای جاندار است ولی عرفا" به سگ میگویند جانور
14- اصول لفظی را نام ببرید و در کدام اصل خلاصه می شود و معنای این اصالت چیست؟
اصالت حقیقت- اصالت عموم –اصالت اطلاق –اصالت عدم تقدیر .عدم نقل – عدم اشتراک و اصالت ظهور یعنی هرجا با لفظی مواجه شدی در صورتی که ظاهرا" خالی از قرینه باشد یعنی آن چیزی که از آن واضح است قرینه ای نداشته باشد در اصالت حقیقه گفته می شود که اصل این است که در معنای حقیقی به کار رفته باشد به همین ترتیب اگر مطلق – عام و یا ظاهر باشد امر بر این معانی می باشد و به احتمال خلاف آن توجه نشود و همچنین در صورتی که ندانیم معنای مشترکی با این لفظ وجود داشته باشد یا ندانیم این لفظ نقل شده و یا تغییری در آن هست یا نیست در این حالت بر اساس ظاهر حکم میدهیم که هیچ یک از این ها رخ نداده .
15- ترادف و اشتراک را توضیح دهید؟
وقتی یک لفظ دو یا بیشتر مفهوم حقیقی داشته باشد در این حالت مشترک است و ترادف در حالتی هست که یک مفهوم الفاظ مختلفی به آن اطلاق شود مثلا" شتر که در زبان عربی 6000هزار اسم به آن اطلاق می شود
16- آیا استعمال لفظ در بیش از یک معنا ممکن است؟
خیر زیرا لفظ آئینه معناست و آینه در یک آن فقط گنجایش یک صورت دارد
سوال7ماده ی امر و صیغه ی امر چگونه هستند؟ و ایا میشود به وسیله نوع دیگری از جملات امر داده شود؟
هر جا از خود کلمه امر برای دستور دادن یا امر کردن استفاده شد در اینجا از ماده امر استفاده شده مثل یامرکم الله بالاحسان و هرجا با افعل و مشتقات آن دستوری داده شد در این جا از صیغه ی امر استفاده شده مثل افعل بنویس و ممکن است به ما جمله خبری دستوری داده شود مثلا" جایی که قانون گذار می گوید لعان کننده زن خود را طلاق می دهد جمله خبری است ولی به گونه ایاست که به ما دستوری می دهد
17- استعمال حقیقی چیست و استعمال مجازی کدامست ؟
حقیقت لفظی است که در (( ما وضع له )) به کار رفته باشد و مجاز لفظی است که در (( غیر ما وضع له )) به کار رفته باشد . مثلاً کلمه مرد برای جنس مذکر وضع شده هرگاه به همین معنا به کار برده شود می گویند در معنای حقیقی استعمال شده و حقیقت است ولی هرگاه به زنی به خاطر کاری که در خور مردان است انجام داده باشد بگویند (( مرد )) در این مورد کلمه مرد در (( غیر ما وضع له )) به کار برده شده و مجاز است و برعکس هرگاه به مردی به واسطه اخلاق و رفتاری بگویند (( زن )) کلمه زن در اینجا مجاز است .
18- تبادريعني چه ؟چرا تبادر نشانه حقيقت است؟
تبادر : عبارت است از اینکه یکی از معانی زودتر از بقیه از لفظ فهمیده شود مثلاً از کلمه (( ید )) معنای دست زودتر از معانی دیگر به نظر می رسد ، پس این معنای حقیقی آن است و (( استیلا )) معنای مجازی آن است و این معنا در جمله (( اماره ید و تصرّف )) به کار رفته است . تبادر علامت حقیقت و عدم تبادر یا تبادر غیر علامت مجاز است .
19- اصول لفظیه را نام ببرید و محل کاربرد آنها را بیان کنید ؟
1. اصالت حقیقت .
2. اصالت عموم .
3. اصالت اطلاق .
4. اصالت عدم تقدیر .
5. اصالت عدم نقل .
6. اصالت عدم اشتراک .
7. اصالت ظهور .
20- اصالة الاطلاق ، اصالة العموم و اصالة الحقیقة را تعریف نموده با مثال شرح دهید ؟
اصالة الاطلاق : این اصل که اصلی لفظی است ، حجّت است و در حجّیّت آن تردیدی نیست . مبنای حجّیّت آن ظهور لفظی و بنای عقلاء و عدم ردع و ردّ شارع است .
مطلق کلمه ای است که دلالت کند بر معنائی که دارای افرادی باشد . مانند کلمات آب ، انسان ، بیع ، جرم و کیفر .
مثال حقوقی : ماده 199 ق.م : رضای حاصل در نتیجه اشتباه یا اکراه موجب نفوذ معامله نیست .
اصالة العموم : یکی از اصول معتبر لفظی اصالة العموم است و منظور از آن این است که هرگاه لفظ عامی دیدیم ، به عموم آن می توانیم عمل کنیم تا اینکه وجود مخصّص مسلّم و محرز گردد ، مثلاً هرگاه بگویند همه دانشجویان می توانند از زمین ورزش دانشگاه استفاده نمایند کلمه (( همه دانشجویان )) عام است و باید آن را به معنای وسیع کلمه شامل تمام آنها بدانیم و این احتمال که شاید قیدی یا شرطی یا استثنائی همراه این عام بوده و ما نشنیده باشیم ، احتمالی است ضعیف و مرجوح و نباید به آن اعتنا کرد ، این را می گویند اصالة العموم .
اصالة الحقیقة : گاهی با فرض تشخیص حقیقت و مجاز مشکل دیگری پیش می آید و آن این است که نمی دانیم گوینده یا نویسنده کدام معنا را خواسته است و به تعبیر اصولی می گویند (( معنای مراد چیست )) ؟ در این هنگام از اصلی به نام (( اصل حقیقت )) یا (( اصالة الحقیقة )) کمک می گیریم و می گوییم مراد و مقصود گوینده و نویسنده معنای حقیقی است . اصل در اینجا به معنای (( ظاهر )) است . و نحوه استدلال چنین است : اگر گوینده یا نویسنده معنای مجازی را می خواست می بایست قرینه ای می آورد و چون قرینه نیاورده ظاهر این است که معنای حقیقی را اراده کرده است نه معنای مجازی را .
مثلاً : هرگاه در قرارداد استخدام فردی آمده باشد که (( به تخلفات مربوط به این قرارداد دادگاه رسیدگی می کند )) و با فرض علم به معنای حقیقی و مجازیِ دادگاه تردید شود که آیا منظور دادگاه اداری است ( معنای مجازی ) یا دادگاه دادگستری است ( معنای حقیقی ) ؟ باید با استناد به اصل حقیقت گفت منظور دادگاه دادگستری است .
21- آیا اصول لفظیه همه به اصل عدم قرینه برمی گردند یا اصالة الظهور ؟
مبنای تمام این اصول این است که ظاهر حال گوینده و نویسنده نشان می دهد که منظورش معنای مجازی نیست بلکه معنای حقیقی است ، معنای خاص نیست بلکه معنای عام است ، معنای مقیّد نیست بلکه معنای مطلق است و همینطور سه مورد دیگر ، پس اگر بگوییم همه اصول لفظی در اصالت ظهور خلاصه می شوند سخنی به گزاف نگفته ایم .
22- اصالة الظهور یعنی چه و اصل عدم اشتراک به چه معناست ؟
اصالة الظهور : اصالة الظهور حجّت است و مبنای آن بنای عقلاء است و شرع نیز این مبنا را ردّ نکرده است . منظور از (( حجّیّت )) در اصول فقه لازم الاجرا و لازم الاتّباع بودن است .
اصل عدم اشتراک : آیا می توان لفظی را یک بار به کار برد و بیش از یک معنا از آن خواست ؟ در این بحث اختلاف نظر است . محققان برآنند که این کار غیر مقدور است زیرا لفظ آئینه معناست و در یک آن آئینه گنجایش یک صورت دارد . در این بحث فرق نمی کند که دو معنا هر دو حقیقی باشند یا یکی مجازی و دیگری حقیقی یا هر دو مجازی ؛ چنانکه فرق نمی کند که لفظ مفرد باشد یا تثنیه و یا جمع . و باید توجه داشت که تثنیه و جمع تکرار یک معنای مفرد است نه دو یا چند معنای متفاوت .
23- چگونه ترادف واشتراك در يك زبان زاه مي يابد؟
مترادف: واژه های گوناگونی که برای یک معنای حقیقی وضع شده اند
نقطه مقابل ترادف ، اشتراک است یعنی یک واژه که برای دو یا چند معنا وضع شده است مثل واژه عین در عربی که به آن اشتراک لفظی گویند
اشتراک معنوی: اشتراک افراد یک معنای حقیقی در یک واژه مثلا واژه انسان بر تمامی افرادش صادق است
با استفاده از قزینه معینه می توان کاربردهای دیگر واژه را دریافت . قرینه صارفه در کاربرد مجازی واژگان است که معنای واژه را از کاربرد حقیقی به کاربرد مجازی برمی گرداند
برای برخی معانی چند لفظ وضع شده مثل لیث و اسد هر دو برای معنای شیر است و این دو مترادف هستند.
مترادف: الفاظ متعددی که برای یک معنای حقیقی وضع شده اند.
الفاظ گوناگونی که یکی مجازی و دیگری حقیقی در یک معنا بکار برده شوند مترادف نیستند.
اشتراک: یک لفظ برای چند معنا وضع شده مثل عین برای چشم، چشمه، جاسوس و ... است.
عین لفظ مشترک است.
وقتی لغت شناسان برای یک واژه معانی گوناگونی را ذکر کنند، اشتراک حاصل نمی شود.
پیدایش اشتراک بدلیل تعدد اصل معانی است.
24- دلالت تصوري وتصديقي را توضيح دهيد.
7- دلالت تصوری
آن است که ذهن انسان به محض شنیدن لفظ به معنای آن منتقل می شود حتی اگر بداند گوینده معنای آن لفظ را اراده نکرده است.
دلالت تصدیقی:
آن است که انسان به همراه تصور معنای لفظ دلالت لفظ بر مراد متکلم را نیز احراز می کند و آن را دلیل بر قصد متکلم در کاربرد آن لفظ می شمارد.
25- دلالت تصديقي برچه اموري توقف دارد
این نوع دلالت در صورت اثبات این نکات به دست می آید:
1- گوینده د رمقام بیان مراد خود است
2- گوینده اراده جدی دارد و شوخی نمی کند
3- گوینده معنای کلامش را اراده کرده و به معنای آن آ گاه است
4- گوینده قرینه ای را برای اراده معنای غیر حقیقی نیاورده است (وگرنه با توجه به قرینه دلالت در معنای مجازی بود)
دلالت واقعی به معنای منطقی اش همان دلالت تصدیقی است و این دلالت تابع اراده گوینده است
دلالت تصوری تنها از نوع تداعی معانی است
26-اصول ذيل را بيان نمائيد
اصول لفظی الف)تردید در معنای اصلی واژه: بحث حقیقت و مجاز
ب)تردید در مراد گوینده از کاربرد واژه
برای برطرف شدن این شک و تردید باید به اصول لفظی مراجعه کرد
الف) اصل حقیقت:شنونده باید واژه مورد تردید را بر معنای حقیقی آن حمل کند
ب)اصل عموم:تا زمانی که تخصیص ثابت نشود اصل عموم آن لفظ جاری می شود
ج) اصل اطلاق:بنا بر اراده مطلق ، یعنی شامل شدن واژه بر تمام موضوع نه بر بخشی از آن .
د)اصل عدم تقدیر:اگر در کلامی احتمال تقدیر واژه ای وجود داشته باشد و از این جهت در معنای اراده شده از آن کلام شک کنیم، اصل عدم تقدیر جاری می شود
ه)اصل ظهور:اگر واژه ای در معنایی ظاهر باشد ، همان ظاهر لفظ حجت است و به احتمال خلاف ظاهر توجه نمی شود
27- آيادلالت پيرواراده هست؟
کسی که فرمان می دهد یعنی دیگری رابرمی انگیزاند برای انجام کار.
الف) گاه این برانگیختن از یک اراده قطعی نسبت به انجام آن کار به دست مامور سرچشمه می گیرد وفرمانده مخالفت با فرمانش را نمی پذیرد .=دراصطلاح شرعی وجوب نام دارد.
ب)برانگیختن ازسوی فرمانده از یک ارداه قطعی نسبت به انجام کار سرچشمه نمیگیرد،آن مامور درصورت انجام ندادن مرد سرزنش نمیشود=استحباب
واژه امر (چه ماده چه ساختار)بروجوب لالت دارد یا استحباب؟؟؟
**وضع لفظ (ماده امر وهمه ساختار آن )برای بیان معنای طلب ولحاظ نشدن نوع طلب اراده وجوب واستحباب نه درمعنای موضوع له ونه درمعنای مستعمل فیه
**براساس وجود قرینه ودلیل برکاربرد امر دروجوب واستحباب امر وجوبی یا امر استحباب شناخته می شود.
**استفاده شارع ازماده وساختار امر بدون قرینه =دلالت برطلب وجوب
برپایه ادله کلامی: لازم بودن پیروی ازشارع اسلام وانجام تکالیف وظایف دینی زیرا:
عقل حکم میکند که ماباید به مقتضیات عبودیت خود وحق اطاعتی که مولا برما دارد عمل کنیم.
دلالت بر وجوب به ظاهر امر شرع =بنا به حکم عقلی
28- وضع نوعي وشخصي را توضيح دهيد.
تقسیم وضع به نوعی و شخصی، به لحاظ چگونگی تصور لفظ هنگام وضع صورت میپذیرد؛ به این بیان که واضع در هنگام وضع، ناگزیر از تصور لفظ و معنا است تا بتواند میان آنها ربط ایجاد کند. وضع نوعی به این معنا است که واضع هنگام وضع، لفظ را به نفسه و به صورت تفصیلی تصور نمیکند، بلکه به وجهه و به طور اجمالی تصور مینماید، مانند: وضع هیئتها، زیرا هیئتها دارای معانی ربطی و غیر مستقل بوده و تصور آنها، به صورت مستقل و تفصیلی ممکن نیست، و از این رو، لازم است هر هیئتی با ماده خاص خود تصور شود. و از آن جا که مواد نامتناهی میباشد و واضع نمیتواند یکایک آنها را تصور نماید، ناگزیر از تصور عنوانی است که به همه آنها اشاره داشته باشد؛ یعنی یک عنوان کلی را تصور کند و آن را آینه و نمونه افراد دیگر قرار دهد؛ برای مثال، میگوید: هر هیئتی که بر وزن " فَعَلَ " ـ در ضمن هر مادهای ـ باشد، آن را برای دلالت بر نسبت بین فعل و فاعل در زمان گذشته وضع میکنم
29- وضع نوعي وشخصي را با ذكر مثال توضيح دهيد
وضع به وضع شخصی و نوعی تقسيم می شود و همانگونه كه واضح در مقام وضع، معنی يا موضوع له را تصور می كند گاهی نيز لفظ را برای وضع كردن تصور می كند كه اين تصور به دو شكل می تواند باشد:
1 ـ تصور لفظ مشخصی است مانند تصور مواد الفاظ و وضع آنها برای معانی .
2 ـ تصور لفظ نوعی است يعنی ممكن نيست لفظ مشخص را تصور كند زيرا لفظ، موضوع هيئت است و نه ماده خاص مانند هيئت مشتقات كه حالت و كيفيّتی برای موارد مختلف است و در اين قبيل موارد بايد هيئت را ضمن ماده ای تصور كند و با آن به كل هيئت های عارض شده بر مواد مختلف اشاره كند و به عبارت ديگر، عروض هر هيئتی بر يك ماده غير از عروضش بر ماده ديگری است. مثلاً هيئت فاعل در ماده قتل يعنی قاتل جدای از هئيت فاعل در ماده ضرب است و در اين صورت در مقام وضع بايستی روش وضع عام و موضوع له خاص دنبال شود يعنی هيئت انتزاعی فاعل وابسته به آن ماده است پس روش وضع عام و موضوع له خاص در طرف تصور لفظ خواهد بود كه البته بنابر تصور معنای موضوع له خاص گذشت انجام خواهد گرفت.
30- دليل حجيت اصول لفظي چيست؟
مهم ترین دلیل حجیت اصول لفظی، بنای عقلا است. عقلا برای ظاهر سخنان خود اعتبار قائلاند، و به احتمال خلاف ظاهر و احتمال اراده اهمال و اجمال از سوی متکلم اعتنا نمیکنند. هم چنین هر گاه در سخن یا نوشتهای، مجاز، تخصیص، تقیید و یا تقدیر احتمال داده شود، این احتمال مانع از عمل به ظاهر سخن و نوشته ایشان نمیشود. به همین سبب، ظواهر الفاظ و مکاتبات در میان آنها حجیت دارد. بنابراین، اعتذار از جانب شنونده در مخالفت با معنای حقیقی و گفتن این جمله به گوینده که شاید تو معنای مجازی را در نظر گرفته باشی، پذیرفته نیست؛ هم چنان که از طرف گوینده نیز این اعتذار صحیح نیست که بگوید: من معنای مجازی را در نظر داشتم، تو چرا به معنای حقیقی کلام من تمسک نمودهای ضمن این که آنها به احتمال اشتراک و نقل نیز ترتیب اثر نمیدهند.
این بنای عقلا در عمل به اصول لفظی هنگام شک در مراد متکلم، مورد تأیید قانون گذار اسلام نیز هست، زیرا اگر آن را امضا نکرده بود باید ردع از آن را به آگاهی همه میرساند، در حالی که چنین کاری را نکرده یا دست کم دلیلی بر آن وجود ندارد.
31- اصالت عدم نقل وعدم اشتراك را توضيح دهيد؟
اصالت عدم نقل : نفی احتمال نقل لفظ از یک معنا به معنای دیگر
اصل عدم نقل، از اصول لفظی است. از این اصل تعبیرهای دیگری هم شده است، از جمله: اصالت ثبات در لغت، اصالت عدم هجر و اصالت عدم وقوع.
در مورد مجرای اصالت عدم نقل، گفته شده: هنگامی که به وضع لفظ برای معنایی علم وجود دارد، سپس تردید میشود که آیا لفظ از آن معنا به معنای دیگری نقل پیدا کرده یا نه، در این صورت عقلا با اجرای اصالت عدم نقل، احتمال نقل را منتفی مینمایند.
بعضی از اصولیون کاربرد دیگری را برای اصالت عدم نقل عنوان کردهاند و آن جایی است که احتمال نقل وجود داشته باشد؛ به این معنا که هم اکنون کلام در یک معنایی به کار میرود ولی احتمال داده میشود که در گذشته برای معنای دیگری وضع شده و از آن معنا به این معنای کنونی نقل یافته باشد؛ در این صورت برای نفی احتمال نقل، از اصالت عدم نقل، استفاده میشود؛ برای مثال، فعل امر در نزد عرف و عقلا بر وجوب دلالت میکند و احتمال داده میشود که در لغت عرب معنای دیگری داشته و از آن به معنای دوم (وجوب) ، نقل یافته باشد، در این صورت با اجرای اصالت عدم نقل، معنای اولی منتفی میگردد.
اصالت عدم اشتراك:
در آن جاست که لفظی برای معنایی وضع شده، حال تردید کنیم که آیا این لفظ در معنای دیگری نیز وضع شده تا مشترک لفظی پدید آید. اینجا اصالت عدم اشتراک آمده و این احتمال را کنار می گذارد.
32- اصالت ظهور چه نسبتي با ساير اصول لفظي دارد
اصالة الظهور:
در یک تعریف الفاظ از دو حال خارج نیستند:
1) نص: کلامی است صریح، واضح و روشن که در آن به هیچ وجه احتمال خلاف داده نمی شود؛ مثل ماده ی 1286 قانون مدنی که می گوید: سند بر دو نوع است: رسمی و عادی.
2) ظاهر: کلامی که بر موضوع لهی ظهور دارد، اما احتمال مطلبی دیگر نیز به کمک قرینه می رود. مثل ظهور صیغه ی امر در وجوب که امر دال بر وجوب و استحباب است.
کاربری اصالة الظهور:
آن جاست که متکلم کلامی را گفته که ظهور در معنایی دارد ولی نصی نیست. به همین خاطر احتمال اراده ی خلاف ظاهر نیز درباره ی آن می رود. در چنین جایی از اصل فوق استفاده می شود.
33- نصّ و ظاهر را با مثال تعریف کنید.
نص و ظاهر، هرگاه دلالت روايتى چنان صريح باشد كه تنها در آن يك معنا احتمال داده شود به آن نص مى گويندو ظاهر در مواردى است كه دالالت لفظ به صراحت نص نباشد و در آن احتمال خلاف داده شود به عنوان مثال روايت : ((الاثنان جماعته )) نص است ؛ زيرا به روشنى اثبات مى كند كه با وجود دو نفر جماعت برقرار مى شود و دليلى مخالف آن وجود ندارد. اما روايت ((من كان يومن بالله و اليوم الاخر فلايتبين الا بوتر؛( هر كس كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، نبايد شب بدون خواند نماز و تيره به خواب رود)) ظاهر است ؛ زيرا از نهى ، خلاف ظاهر آن ؛ يعنى استحباب موكد اراده شده است .
34- اقسام خبر متواتر را با مثال توضیح دهید.
خبر متواتر به لحاظ الفاظ آن تقسيم ميگردد به: متواتر لفظي و متواتر معنوي.
متواتر لفظي عبارت است از خبر متواتري كه تمامي مخبرين، نسبت به الفاظ توافق داشته باشند مانند: حديث «انما الاعمال بالنيات».
متواتر معنوي عبارت از خبري كه خبردهندگان، بر لفظ واحد توافق ندارند، بلكه بر معناي واحدي موافقند.
متواتر لفظي را نيز به اقسامي تقسيم كردهاند:
1ـ الف: خبري كه تواتر در آن بر لفظ واحد انجام گرفته است.
ب: خبري كه تواتر در آن بر دو لفظ مترادف و يا بيشتر انجام گرفته است.
2ـ الف: گاهي تمامي خبر، متعلق تواتر است مانند: «انما الاعمال بالنيات».
ب: گاهي متعلق تواتر برخي از الفاظ روايت است. مانند: «من كنت مولاه فعليّ مولاه».
خبر متواتر معنوي نيز به اقسامي تقسيم شده است:
الف: اخبار فراواني كه از نظر لفظ اختلاف دارند، ولي با دلالت التزامي بر يك معناي واحد دلالت ميكنند مانند اين كه برخي از روايات از وضو گرفتن با آب قليلي كه با نجاست ملاقات كرده، نهي ميكنند و برخي ديگر نوشيدن آن را منع ميكنند او پارهاي ديگر، غسل كردن با آن را ناروا ميدانند و بعضي ديگر، تطهير با آن را جايز نميدانند.
مجموع اين روايات، دلالت التزامي بر يك مفهوم دارند و آن نجاست آب ميباشد.
ب: اخبار زيادي كه با دلالت تضمني، بر يك مفهوم دلالت ميكنند مانند: روايت دال بر حرمان زوجه در ارث بردن از بعضي از تركه، كه اصل حرمان في الجمله مورد تواتر است.
ج: اخبار متواتري كه با دلالت التزامي بر يك مفهوم دلالت ميكنند بيآنكه اين مفهوم مقصود مخبرين باشد مانند: احاديث غزواتي كه امام علي (ع) در آنها شركت داشته است و روايات بخششهاي حاتم طايي، كه اين اخبار دلالت بر شجاعت اميرالمؤمنين (ع)، وجود و سخاوت حاتم دارد.
تفاوت اين قسم با صورت اول (الف) در اين است كه در اين جا بر خلاف صورت اول، خبر دهنده در هريك از وقايع قصد بيان واقعه را دارد نه بيان مدلول التزامي.
آخوند خراساني افزون بر تواتر لفظي و معنوي، قسم سومي را نيز اضافه ميكند به نام تواتر اجمالي. ايشان، در موارد زيادي از كفاية الاصول و حاشيه بر رسائل شيخ انصاري، اين مطلب را بيان كرده است، از جمله بنگريد:
«چنان چه اشكال شود بر استدلال به اخبار بر حجيت خبر واحد به اين كه اين روايات خالي از تواتر لفظي و معنوياند، در پاسخ ميگويم: اين روايات تواتر اجمالي دارند، به اين معنا كه زيادي آنها سبب قطع به صدور يكي از آنها ميگردد و همين مقدار كافي است 34 ».
34- دلالت وضعی چگونه دلالتی است؟
دلالت وضعی، عبارت است از دلالتی که سبب آن، وضع و قرارداد
میان انسانها باشد؛ بهاین معنی که چیزی را علامت و نشانه چیز دیگر قرار
داده باشند.
مانند دلالت لباسسیاه بر ماتم و عزا؛ و دلالت چراغ قرمز بر منع حرکت خودرو ها؛ و دلالت لفظ میز برمعنی میز.
دلالت
وضعی، در جایی است که ملازمه میان دو چیز از وضع و قرارداد نشات گیرد؛
قرارداد مبنی بر این که وجود یکی ، دلیل بر وجود دیگریاست.
مانند علائمتلگرافوعلائمجبریکه هر یک بر معانیمخصوصی دلالت می کنند.
بدیهی است که اگر کسی در موردی آگاه به وضع (قرارداد) نباشد، از این علائم پی به چیزی نخواهد برد و معنایی درک نمیکند.
مثلا هر فرد آدمی که در یک بیابان جای پایی را ببیند، به وجود رونده حکم میکند(زیرا دلالت عقلی برای همه یکسان است)؛ اما کسی که بهزبان فارسیآشنا
نباشد، از الفاظ دیوار ومیز و مادر، چیزی در نمی یابد؛ چرا که وی نمی داند
هر یک از این الفاظ را در فارسیبرای چه معنایی وضع کرده اند.
35- چرا دلالت لفظ در معنا از نوع دلالت وضعی است نه ذاتی؟
دلالت لفظی در جایی است که آنچه بر اساس قرارداد به عنوان دال تعیین شده است، لفظباشد. به سخن دیگر، دلالت لفظی یعنی این که برای یک مفهوم وتصور، لفظی (کلمه یا عبارتی) را قرار داده باشیم؛ به طوری که با آگاهی از این لفظ، به مفهوممذکور منتقل شویم.
دلالتی که درمنطقمورد توجه است،هماندلالتلفظ بر معنیاست که دلالتی وضعی و حاکی از قرارداد فی مابین انسان هاست.
36- با توجه به حقیقت وضع توضیح دهید در وضع الفاظ برای معانی واضح کیست؟
رابطه میان الفاظ و معانی
امّا بحث اوّل؛ رابطه بین الفاظ و معانی چگونه رابطهای است؟ در اینجا سه نظریّه مطرح است.
نظریات سهگانه
بعضی گفتهاند دلالت الفاظ بر معانی دلالتی بالذّات یا بالطّبع است. یعنی ذات و طبیعت الفاظ موجب این شده است که آنها دلالت بر معانی میکنند. این نظر را به «سلیمان بنعُبّاد» نسبت دادهاند. مطلب را اینطور توجیه میکنند که معانی از لوازم ذات لغات است؛ مثل زوجیّت برای اربعه که از لوازم ذات او است. اینها هم گفتهاند معانی از لوازم ذات لغات است.[7]
بعضی گفتهاند دلالت الفاظ بر معانی بالوضع است. یعنی قراردادی و اعتباری است. به واسطه وضع است که الفاظ بر معانی دلالت میکنند. این قول، قول مشهور است.
نظریّه سوّم، مطلبی است که از خلال فرمایش مرحوم نائینی(رضواناللهتعالیعلیه) به دست میآید که جهةٌمایی بین الفاظ و معانی است. ایشان میگوید اگرچه دلالت الفاظ بر معانی بالطّبع نیست، ولی جهةٌمایی بین الفاظ و معانی هست که همان باعث دلالت لفظ بر معنا میشود. بعداً باید بررسی کنیم و ببینیم که این «جهةٌما: یعنی چه. حالا ما یکییکی این نظریّات را بررسی میکنیم.
بررسی نظریّه اوّل؛ دلالت ذاتی و بالطبع
دلیل قائلان به این نظریّه چیست؟ اینهایی گفتهاند دلالت الفاظ بر معانی بالذّات یا بالطّبع است، دلیلشان بهطور اختصار این است که اگر بین لفظ و معنای موضوعٌله آن مناسبت ذاتیّه نباشد، اگر واضع غیر حقتعالی بوده و به آن مناسبت هم التفات نداشته باشد، مستلزم ترجیح بلامرجّح است. پس مناسبتی وجود دارد که یک لفظ برای یک معنا وضع میشود.[8]
حالا من این نظر را توضیح دهم. اینها فرضشان بر این است که واضع الفاظ، ابناء بشر هستند. لذا وقتی که ابناء بشر واضع شدند، میپرسیم چرا در هنگام وضع، «این لفظ» را در مقابل «آن معنا» قرار دادید و از لفظ دیگری استفاده نکردید؟! اگر مناسبت ذاتیّه نباشد، مسأله ترجیح بلامرجّح پیش میآید. در مقابل معنای آب گفتیم «ماء». این همه لفظ وجود دارد که میتواند در مقابل این معنا قرار بگیرد. چرا این را انتخاب کردیم؟ اگر مناسبت ذاتیه یا طبعیه نباشد، تمام الفاظ برای دلالت بر آن مایع سیّال، علی السّویّه هستند. هر کدام را هم که انتخاب کنی و رویش دست بگذاری، میگویند چرا این؟ این میشود ترجیح بلامرجّح و این اشکال دارد. پس معلوم میشود که یک مناسبتی بین الفاظ و معانی وجود دارد که ما این لفظ را برای آن معنا وضع میکنیم.
اشکالات پنجگانه به نظریّه اوّل
جواب این حرف، روشن است. اوّلاً اینکه میگویید باید «مناسبت» باشد وگرنه ترجیح بلا مرجّح خواهد بود، درست است؛ امّا چه دلیلی دارید که میگویید باید «مناسبت ذاتیه» باشد؟ چرا باید به وجود مناسبت ذاتیّه قائل شویم؟ جهات دیگری هست که اشکال ترجیح بلامرجح را رفع میکند. مناسبت بسیار است. خیلی چیزها ممکن است که این مناسبت را ایجاد کرده و ترجیح بلا مرجّح را مرتفع نماید؛ مانند تعصّبات قومی و التزامات دینی و سهولت در اداء و حسن ترکیب. مثلاً در اعلام شخصی اگر بگویی چرا اسم دخترت را فاطمه گذاشتی، یا چرا پسرت را علی گذاشتی، مناسبتش التزامات دینیّه و شرعیّه است. باید مناسبتی در کار باشد امّا لزومی ندارد که حتماً مناسبت ذاتیّه باشد!
ثانیاً، نفس وجود مناسبت ذاتیّه نسبت به تمامی موضوعات و معانی معقول نیست. چون اگر بخواهید بگویید که بین لفظ و این معنا مناسبت ذاتیّه باشد، ما میگوییم الفاظی وجود دارند که بر معانی متضادّه بلکه متناقضه دلالت میکنند. اینها را چهطور میتوان جمع کرد؟ مثلاً لفظ «جَون»[9] در لغت هم به سفید اطلاق میشود، هم به سرخ، هم سبز مایل به سیاهی و هم به سیاهی اطلاق میشود! به لغت مراجعه کنید. آیا بین این لفظ با این معانی مختلف و متضاد، مناسبت ذاتیّه برقرار است؟! معانی مختلف این لفظ با هم متضاد هستند؛ چگونه میخواهید بین اینها جمع کنید؟ مثال دیگر لفظ «قُرْء» است که هم به معنای حیض است و هم طُهر. امثال اینها متعدّد است. پس مناسبت ذاتیّه در مواردی که لفظ بر معانی متضاد و متناقض دلالت دارد، درست نیست.
ثالثاً، در اینجا آقایان اشکال کردهاند که طبیعت ذاتیّه هیچگاه نباید به اختلاف اعصار و امصار و اُمَم مختلف شود. چون مناسبت یک لفظ با یک معنا، یک مناسبت ذاتیّه است. امّا ما میبینیم که بعضی الفاظ در یک مقطع زمانی، با یک معنا مناسبت دارد و در یک مقطع زمانی دیگر، مناسبت دیگر دارد! یا مناسبتش در یک شهر با شهر دیگر تفاوت دارد! شما نگاه کنید به یک لفظ که در یک شهر یکطور معنا میشود و در شهر دیگر طور دیگر. یا در اقوام مختلف، یک لفظ معانی مختلفی دارد. اگر مناسبت ذاتی باشد هر جا بروی، آسمان باید به همین رنگ باشد!
رابعاً، اگر مناسبت لفظ و معنا ذاتی باشد، باید انسباق به ذهن داشته باشد. یعنی برای جاهل و عالم فرق نکند؛ چون مناسبتش ذاتی است. دیگر فرقی نمیکند که شنونده نسبت به معانی علم دارد یا نه؛ همین که لفظ را شنید باید به معنا انتقال پیدا کند، چون مناسبت بین لفظ و معنا ذاتی است. اگر لفظ را برای جاهل به وضع هم بگویی، باید همان معنا به ذهنش بیاید. وقتی ما میبینیم که معانی الفاظ به ذهن جاهل نمیآید، معلوم میشود که مناسبتشان ذاتی نیست.
خامساً، آقایان برای این اشکال به سراغ اسماء حق تعالی میروند که البته این برای خودش یک بحث مجزایی است. میگویند اسماء متخالفهای که نسبت به حق تعالی وجود دارد، چهطور ممکن است مناسبت ذاتی با آن وجود بَحت و بسیط داشته باشد؟ حال آنکه هیچ تَرَکُّبی در او نیست. ما میبینیم حقتعالی در یک زبان اسامی مختلفه پیدا کرده است؛ چه رسد به لغات و زبانهای متعدّده. در اینجا چه کار میتوان کرد؟ آقایان گفتهاند این مسأله از سه حال خارج نیست؛ یا اینطور است که همه این الفاظ نسبت به معنای خود رابطه ذاتی دارند، که از این حال ترکّب در ذات باری تعالی لازم میآید که محال است. چون هر لفظ یک مناسبت دارد که با مناسبت لفظ دیگر متفاوت است. یا اینکه در بعضی مناسبت ذاتیه وجود دارد و در بعضی دیگر نیست، که این فرض هم مسأله را به هم میریزد و با مدّعای شما فرق دارد و معلوم میشود مناسبت ذاتیّه کلیّت ندارد. سومین حالت هم این است که بین الفاظ و معانی اصلاً مناسبتی وجود نداشته باشد که با این حرف، جای بحث باقی نمیماند. لذا آقایان گفتهاند این نظریه تمام نیست و دیدیم که استدلال هم تمام نبود.
37- وضع تعیینی و تعینّی را با ذکر مثال تعریف کنید.
وضع تعینی : وضع حاصل از کثرت استعمال لفظ در معنا
وضع تعینی، مقابل وضع تعیینی، وضعی است که بر اثر کثرت استعمال، و در گذر زمان و به تدریج شکل میگیرد.
در این وضع، واضع معینی در کار نیست، بلکه ابتدا لفظ با قرینه در غیر معنای موضوع له خود ـ به صورت مجاز ـ استعمال میشود اما در گذر زمان و بر اثر کثرت استعمال، بدون آن قرینه، همان معنای دوم (معنای مجازی) از آن فهمیده میشود؛ برای مثال، کلمه " قانون " نخست به معنای خط کش بوده و سپس به سبب استعمال زیاد، در معنای دیگری (مقررات و ضوابط) تعین پیدا کرده است.
نکته:
برخی از اصولیون، تقسیم وضع به تعیینی و تعینی را نمیپذیرند، زیرا وضع تعینی را وضع نمیدانند. آنها معتقدند هر چند کثرت استعمال منشأ به وجود آمدن معنای حقیقی است، امّا معنای دوم " موضوع له " نیست. این گروه نسبت بین حقیقت و موضوع له را عام و خاص مطلق میدانند، و از نظرآنها در وضعهای تعینی معنای حقیقی مطرح است اما عنوان " موضوع له " تحقق ندارد، زیرا وضعی شکل نگرفته است.
38- چرا هنگام وضع باید معنای موضوع له تصور شود؟
وضع عام موضوع له عام: مثل اسماء اجناس، مثل «انسان» برای «حیوان ناطق». وضع، عام است، یعنی اَفراد دارد. موضوع له هم عام است، یعنی افراد دارد و معنای وضع عام، موضوع له عام، یعنی تصوّر؛ یعنی واضع تصور معنای عام را و لفظ را وضع میکند برای آن معنای عام. به این میگوییم: وضع عام، مو.ضوع له عام(که اینجا یک اشتباه بزرگی هم شده )، ولی عَلی کُلِ حالٍ آنکه الان اصطلاح شده، آنکه الان مشهور است مرادشان از وضع عام، موضوع له عام، یعنی تصوّرِ واضع، عام است و لفظ را هم وضع میکند برای همان عام. تصور میکند «حیوان ناطق» [را که] یک معنای عامی است، آن وقت میگوید: «وَضَعْتُ لفظ انسان را برای آن معنای عام». به این میگوییم: وضع عام، موضوع له عام. که «کلاه صدر اعظم را سر نوکر میگذارند»؛ کلاه معنا را سر لفظ میگذارند. آن که تصور میکند، معنا را تصور میکند، لفظ را که نمیتواند تصور کند. وضع عام، یعنی: تَصورُ المعنی به نحو عموم. سپس میگوید: «وَضَعْتُ هذا اللَّفظَ لهذا المعنی» یعنی معنای عام. اسم این را گذاشتهاند وضع عام موضوع له عام و در حالیکه نباید بگویند وضع عام؛ ولی اصطلاح شده، میگویند: وضع عام، موضوع له عام، یعنی: تَصَوُّرُ المعنی عام است، لفظ را وضع میکند برای همان تصور، برای همان متصوّر.
39- مقصود از وضع خاص و موضوع له خاص چیست؟
وضع خاص، موضوع له خاص: مثل اعلام، اسم پسرش را میگذارد «حسن ». تصور میکند معنای خاصی را، یعنی جثه خارجی، لفظ حسن را وضع میکند برای همان جثه خارجی. به عبارت دیگر موضوع له قبل از آنکه لفظ برایش وضع میکنند اسمش را گذاشتهاند موضوع له. لذا اسمش را گذاشتهاند وضع خاص موضوع له خاص، و الّا «ح – س- ن» نه عام است نه خاص.لفظ «الانسان» نه عام است، نه خاص. ولی تصور میکند یک معنای عامی را، لفظ را که برایش وضع کرد، آن وقت یک کاشفیت پیدا میکند، آن معنی سرایت میکند به لفظ.می شود خاص یا میشود عام. خُب، اسم این را هم گذاشتهاند «وضع خاص موضوع له خاص».
41- چرا وضع در حروف عام وموضوع له خاص است.
وضع عام، موضوع له خاص: گفته اند: مثل حروف و آنچه معنای حرفی دارد. معنای تَدَلّی دارد، مثلاً در «سرت من البصره الی الکوفه»، این لفظ «مِن» خودبخود هیچ معنایی ندارد، اماخیلی هم کار میکند و آن این است که ربط میدهد الفاظ را به یکدیگر. اگر در «سرت من البصره الی الکوفه» این «مِنْ» و «الی» نباشد، جمله را نمیشود درست کرد.
معنای ربطی که اسمش را معنای حرفی میگذارند و ما بمعناها همه، انشاءات همه اشارات، از همین باب است وآنچه تدلّی در خارج است، یعنی خودبخود معنا ندارد اما در حالیکه خودبخود معنا ندارد، خیلی کار هم انجام میدهد، مثل اطرافیان آقا در حالیکه هیچ کارهاند اما همه کاره هم همین اطرافیان آقا هستند، این معنای تدلّی است. آن وقت گفته اند، وضع عام، موضوع له خاص، یعنی تصور میکند معنای عام را، یک معنای عام را، یک معنایی که عمومیت دارد، این «مِن»، آن «مِن» رامیگیرد. به عبارت دیگر لفظ «ابتداء» را لفظ «انتهاء» را؛ اما وقتی میخواهد وضع بکند برای عام وضع نمیکند چرا برای عام وضع نمیکند؟ برای اینکه آن عام نمیتواند ربط بدهد. آنکه میتواند ربط بدهد خارج است آن «مِن» خارجی است. پس وضع میکند برای «مِن» خارجی و «مِن» خارجی تشخّص دارد. پس وضع عام است و موضوع له خاص است. این هم وضع عام موضوع له خاص.
41- با توضیح وضع خاص و موضوع له عام درباره امکان و عدم امکان این قسم بحث کنید.
وضع خاص، موضوع له عام: گفته اند: وضع خاص، موضوع عام نداریم؛ ممکن نیست داشته باشیم. چرا ممکن نیست؟ گفته اند: برای اینکه وضع مرآتیت دارد، مینمایاند و خاص نمیتواند عام را بنمایاند؛ نمیتواند مرآتیت داشته باشد. پس ممکن نیست وضع خاص موضوع له عام باشد. اینها حرفهایی است که زده شده، ولی درست کردنش خیل کار مشکلی است.
وضع عام، موضوع له عام خُب، آن معلوم است. وضع خاص، موضوع له خاص، آن هم معلوم است. خیلی واضح است. شبانه روز مردم اسم خانه شان را، اسم باغشان را، اسم بچه هایشان را شبانه روز میگذارند. این وضع خاص، موضوع له خاص است. یعنی تصور میکند جثه خارجی را، اسمش را میگذارد فاطمه و لفظ فاطمه را برای آن وضع میکند. یا تصور میکند یک معنای کلی را مثل انسان، حیوان، همه اسماء اجناس و لفظ را برای آن وضع میکند. معنای عام، برای متصور عام؛ اما در آنکه خیلی مشکل داریم این وضع عام، موضوع له خاص است به اندازهای مشکل داریم که مرحوم آخوند، در کفایه به دردسر عجیبی افتاده ایشان میفرمایند: وضع عام، موضوع له خاص نداریم. وضع عام است، موضوع له هم عام است. الا اینکه خواهش از واضع است که در باب حروف، معانی حرفی استعمال بکن. که شاگردهای مرحوم آخوند اینجور از ایشان نقل میکنند که ایشان روی منبر میگفتند که لفظ «مِن» با لفظ «ابتدا» مترادف است. الا این که واضع «مِن» را وضع کرده، یعنی تصور کرده عام را، لفظ را هم وضع کرده برای معنای عام، «ابتداء» هم همینطور است. لفظ «ابتداء» را تصور کرده و وضع کرده برای معنای عام. الا این که اینجور خواهش کرده است. گفته است: وقتی که معانی حرفی است، «مِن» استعمال کن. وقتی معانی اسمی است، «ابتداء» رااستعمال بکن، مثلاً: اگر بخواهی بگویی «ابتداءُ سیری البصره» نگوه «من سیری البصره» بگو «ابتداءُ سیر البصره». اما اگر میخواهی بگویی: «سرت من البصره الی الکوفه» نگو «سرت الإبتداء البصره»بگو «سرتُ من البصره». این خواهش واضع است. لذا مرحوم آخوند میگویند وضع عام، موضوع له عام، مستعمل فیه خاص است. مستعمل فیه را اینطور که شاگردهای ایشان به مرحوم آخوند نسبت میدهند. مثل استادذ بزرگوار ما، آقای بروجردی، آن افرادی که ما «کفایه» پیششان خواندیم و مرحوم آخوند را در درس درک کرده بودند، مثل مرحوم آقای مجاهدی و امثال اینها؛ اینها اینجور از مرحوم آخوند نقل میکنند که مراد مرحوم آخوند از این که گفته وضع عام، موضوع له عام، مستعمل فیه خاص، یعنی بین «ابتداء» و بین «مِن» ترادف است و هیچ تفاوت ندارند. الا این که مستعمل فیه خاص و عام است یعنی واضع خواهش کرده است، گفته بگو «ابتداءٌ سیری» نگو «مِنْ سیری». در «سرت من البصره الی الکوفه» هم بگو «سرت من البصره» نگو «سرتُ الابتدا سیری» و از این معلوم میشود که مرحوم آخوند گیر در مطلب بوده اند. لذا گفته وضع عام، موضوع له عام، مستعمل فیه خاص. در مقابل همه قوم که گفتهاند در معانی حرفی، وضع عام، موضوع له خاص است. خُب، حالا چرا مرحوم آخوند این را گفته؟ برای خاطر این است: اگر ما بگوییم وضع عام، موضوع له خاص، لازم میآید مجاز دائماً. این اشکال مرحوم آخوند است. چرا مجاز دائماً برای این که آقای واضع «من» راتصور کرد. خُب، این معنا عام، تصور عام بود. هر «مِن» علم اجمالی که یک کلّی عقلی است، یک کلّی منطقی است، این نمیتواند ربط بدهد. آن وقت وضع کرد برای آن «مِن» تو خارجی که میتواند ربط بدهد. خُب، حرف این است برای کدام «مِن» اگر یک «مِن» شخصی در نظر گرفت، میشود وضع عام، موضوع له خاص، درست است، اما وقتی من استعمال میکنم، آن «مِن» آقای واضع را استعمال نمیکنم،”انسان» متصور واضع را استعمال نمیکنم. لفظ را خودم میگویم: «سرتُ من البصره الی الکوفه» میشود مجاز برای این که وضع عام موضوع له خاص موضوع له متصور واضع بوده و من متصور واضع را که در «سرتُ من البصره الی الکوفه» استعمال نمیکنم. خودم یک الفاظی را تصور میکنم و استعمال میکنم و میگویم «سرتُ من البصره الی الکوفه». اگر قائل باشیم به حرف مشهور که وضع عام موضوع له خاص باشد، همیشه مجاز لازم میآید حتی خود واضع هم وقتی میخواهد استعمال بکند مجاز است. برای این که واضع اول تصور کرد لفظ «مِن» را و وضع کرد برایی یک «مِن» متصور خارجی و تمام شد. حالا دفعه دوم همین واضع میخواهد بگوید«سرتُ من البصره الی الکوفه» مجاز است. چون لازم میآید مجاز همیشگی از این جهت مرحوم آخوند برای این که از این دردسر نجات پیدا کند، گفت که وضع حروف، وضع عام است موضوع له هم عام است تا همه استعمالها را بگیرد، مستعمل فیه خاص است. این راجع به این بغرنج که ببینیم فردا میتوانیم از شماها استفاده کنیم و اما آن که قوم میگویند نمیشود وضع خاص، موضوع له عام خُب، برای چی نمیشود؟ میگویند برای این که اگر وضع خاص شد، یعنی متصور نمیتواند کاشف از عموم باشد؛ خاص نمیتواند مرآتیت برای عموم پیدا کند چون نمیتواند، محال است. آقای واضع نمیتواند تصور کند خاص را، و وضع بکند بر آن.
استان سیستان وبلوچستان